به وبسایت پرتال جامع افق خوش آمدید

تبلیغات

مطالب این تارنما با استفاده از اسکریپت هوشمند خبرخوان افق گردآوری شده است . درصورت مشاهده محتوای نامربوط لینک مطلب را گزارش دهید .

تبلیغات






بعد مدتها کوه

خسته ام خیلی خسته اما کوه رفتن حال آدمو خوب میکنه چهارشنبه زینب خانم اینجا بود . حدودا بعد از 8_9 ماه . آنقدر ناله کرد که بیچارگی و بدبختی که نگو . سانس اول توی آب نرفتم .محمد اومد دنبالم .کارای خونه که تموم شد بدو رفتم استخر برگشتنه شنگول بودم ساعت 10 خوابم می اومد . خوابیدم . صبح بین رفتن و نرفتن بودم نیم ساعت تو جام قلت زدم اما بالاخره بلند شدم . پر از سر باز بود لباسشان رو نمیشناسم اما سربازام تو کوه  داستان خودشون رو دارن . ایستگاه 3 گفتم میشینم شایدم برگردم پایین . اما سرباز اونجا اطراق کرده بودن . راه افتادم یه ده دقیقه بالاتر طیبه رو دیدم . خیلی خوشحال شدم . انرژیش مثبت مثبت . فرشته اش انگاری . تا بالا رفتیم و صبور رو خوردیم و شنگول و شاد آمدم پایین . وسط راه به محمد گفتم گوشت آبگوشتی نداریم به نظرت چکار کنیم ؟ گفتم کباب بگیر خوشگذرانی کنیم . 

حرف رو دل آدم سنگینی میکنی . بهش گفتم من خودم با هم سطح خودم مقایسه میکنم . حالا کم کم نشونش میدم زن خونه ینی چی ! 

بعد ناهار اومدیم بخوابیم که زنگ زدیم دیدیم مژده اینا فرودگاه هستن . شبم شام پایین ولیمه ی کربلایی خوردیم . و همچنان از پدر و مادر اوشو خبری نیست . نه زنگی و نه رفتن تا فرودگاهی ... 



منبع این نوشته
برچسب ها : گفتم , رفتن ,
اشتراک گذاری مطلب
تمامی حقوق این وب سایت برای گروه آواساز محفوظ است